Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387 ساعت 1:41 PM

خبر روزنامه را می خوانم.تمام تنم گر می گیرد؛تاسیس۷۶۰۰شرکت،انتقال بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار برای سرمایه گذاری در...در...لعنت بر این دبی!لعنت بر این اعراب که از زمان وارد کردن اسلام به زور سرنیزه هاشان تا همین لحظه کمر به نابودی ما بستند.اما نه...پیش از آنکه مثل همیشه دیگری را متهم کنیم اول باید بر خودمان لعن و نفرین بفرستیم!پس لعنت بر من و تویی که همیشه باید دارایی مان را از دست این و آن طلب کنیم.چرا؟چون لایقش نیستیم.حتما چهار تا شیخ نشین که از صبح تا شب در فلان کافه ی نزدیک خانه شان نشستند و جز شکم و زیر شکم غم دیگری ندارند،لیاقتشان از ما آریایی ها،با حداقل ده هزار سال تمدن،بیش تر بوده که حالا چنین برو و بیایی برای خودشان دارند.و ما هم که خدا را شکر همه چیزمان،از اعتقادات و سرمایه های مالی مان گرفته تا دختران جوانمان را دو دستی تقدیمشان می کنیم.خجالت بکشید! کشتی کشتی ناموستان را به کشوری بیگانه صادر می کنند و شما در حال و چراغانی برای مهدی و نذری دادن برای حسین  هستید؟!اصلا مولا حسین را چه نیازی به خیر شما؟ملت متمدنی که خیرش به خودش هم نرسد به چه درد می خورد؟

هه!خنده ام می گیرد!جمهوری اسلامی برای بیرون نبودن تار موی زنان سرزمینم کیلو کیلو(!)داروغه ها را به اسم گشت ارشاد به خیابان ها می افزاید و دختر و پسری که در خیابان فقط گشت می زنند؛به جرم فساد اخلاقی و روابط نامشروع(؟!)شلاق می زند آن وقت با افتخار در منابع-حتی-رسمی اش از آمار چنین صادرات ننگینی خبر می دهد و کارگردان پرآوازه اش جناب آقای مسعود ده نمکی در این باره برایش مستند می سازد!

مگر آن دختری که در فلان شهرک شیخ نشین دبی مشغول خود فروشی ست چه چیزش کمتر از من بوده که حالا باید اسیر خواب خرگوشی ما باشد تا ما قربانی سیاه جامعه بخوانیمش؟مگر نه اینکه حتی کودکانی که از شکم زنانی لکاته بیرون می آیند،موقع تولد معصوم بی گناه اند؟پس جامعه ی من چه می کند که بعدها...

فقر؟؟عجب واژه ی عجیب و غریب و نامانوسی.اگر ما فقیریم پس چطور می شود که میلیون میلیون سرمایه مان را به منظور تفریح و سوددهی به کشوری دیگر می بریم؟حتما پول هایمان آن قدر زیاد شده که در مملکت خودمان جا نمی گیرد!حتما همین طور است دیگر...!اصلا مگر ما خودمان جزیره ی آزاد نداریم؟(ببخشید اصلاح می کنم):اصلا مگر ما خودمان جزیره ی آزاد مشروط به موازین جمهوری اسلامی و ورود بعضی ها!ممنوع،نداریم که...؟!از کسی چنین سوالی را می پرسم و در جواب من می گوید:در دبی امنیت اقتصادی و اجتماعی برقرار است و هر روز قوانین تازه وضع نمی شود.خب،راستش راست می گوید!!!در چنین صورتی چه کسی را باید مقصر اصلی دانست؟دولتمان یا ملتمان؟دولتی که زمینه ی چنین فاجعه ای را مهیا کرده یا ملتی که از چنین دولتی-هنوز هم-خواسته یا ناخواسته حمایت می کند و مثلا در بیست روز اول طرح وزین اقتصادی خانوارها در دم سی و پنج میلیون هم وطن مراجعه می کنند تا مبادا از سهمیه ی نفتی که قرار است بهشان تعلق بگیر؛جا بمانند!

آقا یا خانم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان،روی سخن من با شما نیست.من از مردم کوچه و خیابان حرف می زنم.با جنابی که روی یکی از کاناپه های طبقه ی بیست و پنجم برجش نشسته.با مردم روستای ... سیستان و بلوچستان.با کسانی که هرگز این سطرها را نمی خوانند.با کسانی که شاید هرگز هیچ سطری نخوانند.از توده ی مردم.از کسانی که در هر زمان،صرفا با تحریک احساساتشان قشری را حاکم می کنند و...

به من بگویید چنین ننگی را ثمره ی انقلابی باید دانست که هزاران تن شهید به پایش دادیم یا ادامه ی همان غیرتی که روزگاری از قیصرمان می دیدیم؟!

کاش در لابه لای تمامی تبلیغ ها یک بار هم تذکر می دادیم تا مبادا به جای تیرآهن،بی هوا از تن دختری استفاده کنیم و سقف برجمان را رویآن بنا کنیم!کاش وقتی از سود دهی باور نکردنی شرکتمان غرق در لذت می شویم دقیقه ای هم یاد این بیفتیم که اکنون در طبقه ی پنجم برج بغلی،روی تخت خوابی رنگین،عربی دشداشه پوش مشغول لذت بردن از زنی ست که سال ها پیش،وقت کودکی،همسایه ی کوچه ی کناری ما بود.کاش وقتی برای سفری نوروزی با خانواده مقصدمان دبی می شود قبل از رفتن چهره ی زن ایرانی را خوب به خاطر بسپاریم که هنگام گذر از خیابان ها بتوانیم بفهمیم کدام یک از زنان کاسب احیانا خودی هستند.کاش...

پی نوشت۱:خوشحال از اینکه بالاخره در این سال بد چیزی توانسته مرا-حتی برای ساعتی هم که شده-سرمست کند؛به تماشای آن کات شهیار قنبری عزیز می نشینم.چند دقیقه ای بیش تر نمی گذرد و نوبت به آگهی ها می رسد:مشاور املاک...در خدمت شماست.با خرید یک ویلا از ما یک اتوموبیل هدیه بگیرید.با املاک...دیگر نگران آینده نباشید....ری یل استیت پرآوازه ترین نام در دبی.من مشاور املاک...را به شما پیشهاد می کنم و...وقتی از هر ده تبلیغ حداقل نه تایش چنین مضمونی دارد...دوباره بدحال می شوم!!!

پی نوشت۲:حتما خیلی بد است که من اکثر اوقات دچار رودربایستی می شوم و آن وقت مجبورم بر خلاف میلم عمل کنم!

پی نوشت۳:یک پدر حتما باید آدم خیلی با عظمتی باشد وقتی که می تواند به راحتی جلوی پیشرفت فرزندش را بگیرد!

پی نوشت۴:کاش این سال بد هرچه زودتر تمام شود...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 11 مرداد ماه سال 1387 ساعت 03:10 AM

می بینی خسرو جان؟این جمعه های لعنتی آن قدر گستاخ شده اند که دیگر به غروب نرسیده بر سر و صورت ما خون می ریزند.آخ که اگه دنیا رو به من می دادن اولین کاری که می کردم این بود که هرچه جمعه ست از دل هر چه تقویم و زمان و زبان بود بیرون می کشیدم و در آخرین غروب آفتابش می سوزاندم.آن وقت دیگر تو را هم کم نداشتیم.آن وقت تو هم تا ابد می ماندی و هیچ ساعت نحسی جرات نداشت از ما دریغت کند...

خسرو خوبان؛چه زود رفتی.و من مانده ام با آن دل نازکت چطور توانستی ما را با این روزگار بد تنها بگذاری.تو که بودی،در این سال های بد،لااقل اندک دلخوشی ای داشتیم که وقتی آرتیست اول  سینما ها می شدی با شوقی وصف ناشدنی ما را به سالنی بکشانی تا ساعتی از همه روزمرگی هامان فارغ شویم و سراپا پر شویم از درد و راز و رنج و عشق!!!و ما حسابی با آن چهره ی جادویی و صدای اهورایی ات دلی از عزا در می آوردیم اما حالا کی پیدا می شود که ما را از عزا در بیاورد؟!!

غم نبودن تو آنچنان بر دوشم سنگینی می کند که قطعا اگر پدرم را از دست داده بودم اینگونه نبود.باور می کنی حجم نبودنت در این سه روز تمامی فضای زندگانیم را ربوده؟و انگار راستی راستی خسرو که نباشد شیرین نیست!!

آخ حمید هامون کجا رفتی؟!نکند هوای علی عابدینی به سرت زد و بعد از این همه سال خواستی ملاقاتش کنی؟!قبول!اما...اما تکلیف ما چی می شه؟منی که هوای تو هر لحظه تو سرمه چی کار کنم؟ما تازه در تدارک جشن بیست سالگی هامون بودیم.حالا سر کی گل بریزیم و تندیس طلایی،به قول خودت گرم،دستش بدیم؟!

حالا می فهمم چرا وقتی در فیلمی نقش پیرمرد را بازی می کردی،آن فیلم کمتر از بقیه ی کارهایت مورد توجه قرار می گرفت.آخه انگار هیچ وقت قرار نبود روزگار صورت تو رو چروک و موهات رو سپید کنه!

...عزیز من،خسرو خوبان من؛نگو نمی دانستی که رفتنی هستی.من یکی که باورم نمی شه.نگو اینکه از بین این همه سال فعالیت هنری این یک اتفاق بوده که فقط در همین سال آخر سه بار به تلوزیون بیایی.و آن سکوت آخرین باری که بر روی سن رفتی...چقدر خصمانه بود.چه جفایی بر ما کردی!تو می دانستی.از خیلی قبل تر ها هم می دانستی و گذاشتی بی آنکه نزدیک ترین دوستانت بدانند ذره ذره آب شوی.تو خسرو خوبان را از ما گرفتی!از تو و آن روح لطیفت این چنین انتظار نداشتم!نگفتی بی تو این سینمای نیمه جان هر لحظه ممکن است جان بدهد؟نگفتی بی خبر که می روی چه بر سر ما می آوری؟اصلا پوپک و پویا ات را بوسیدی و رفتی؟

...من که هنوز نتوانستم برای تو سیاه بپوشم چطور باید باور کنم که تا چند ساعت دیگر زیر خروارها خاک می گذارنت؟چطور درد نبودت را به کول بکشم؟چطوری؟؟اصلا بگذار باور نکنم...تو خسته ای.پرکاری همیشگی ات بالاخره تنت را به ستوه آورده و از این پس فقط استراحت می کنی.حوصله ی فیلم و سینما هم نداری.دیگر رودرباستی با دوستان هم تو را نمی تواند در منگنه قرار دهد که بازی کنی.مثل قدیم ترها با هیچ رسانه ای هم مصاحبه نمی کنی.آره این طوری خیلی خوبه.مسلما هرچی باشه خودت رو بیش از نقش هات دوست دارم.تو راضی باش و آسوده،ما حرفی نمی زنیم.اما فقط...فقط نگو نیستی!شاید به خاطر همین هم هست که اگر همه ی ایران هم تا چند ساعت دیگر جلوی تالار رودکی،به استقبال تو بیایند؛من کنج همین اتاق می مانم!!

                                                              سیمین روزگرد ـ بامداد آخرین روز تیرگان ۸۷

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:52 PM

صبح از خواب بیدار می شویم(چه فرقی می کند کی؟!یکی ۵-۶ صبح به هوای یک لقمه نان،یکی نیمه های ظهر به پاس شب زنده داری اش)ابتدا چند دقیقه ای را در رختخواب جابه جا می شویم.چقدر خسته ایم!کاش یکی پیدا می شد دستمان را بگیرد تا از جا برخیزیم!چند ثانیه و یا حتی بیش تر ناخودآگاه به این مطلب می اندیشیم.اما بعد که ناامید می شویم بالاخره برمی خیزیم و حالا نوبت نشستن است.این جا دیگر افکار بسیار متفاوت خواهند بود؛از رفتن به دستشویی و خوردن صبحانه تا احتمالا برنامه ریزی برای کارها ی روزانه افکار افراد می تواند متفاوت باشند.خلاصه تصمیم نهایی گرفته می شود(!)و ما پس از مدت طولانی یی از بستر دل می کنیم.احیانا بر حسب تصادف نگاهی به تقویم رومیزی یا جیبی یا دیواری مان می اندازیم و تاریخ برایمان کمی آشنا می نماید.احتمالا چند ساعت بعد می فهمیم که سال ها قبل در چنین تاریخی اتفاقاتی در ایران ما رخ داده که البته ما اصلا با آن هیچ کاری نداشتیم و تنها گاهی-شاید-برحسب کنجکاوی اخبارش را دنبال می کردیم.خب حالا که چی؟!مگر در این سال های بد که سالگرد مرگ نزدیک ترین کسان هم دیگر چندان اهمیتی ندارد کسی به سالگرد چنین واقعه ای هم می اندیشد؟!

بگذریم...!برویم به زندگی مان برسیم.از دیشب تا حالا یک کیلو میوه می دونی چقدر گرون تر شده؟!می دونی اگه سوبسید رو از برق و گاز و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بردارن چی می شه؟!بنزین هم که آزاد شده و اوه ه ه ه ه ه.بریم به فکر نون باشیم که به قول معروف خربزه آبه!!!گرونویه و هزار بدبختی...!!!!اصلا به من چه که توی مملکت چی می شه؟ما خیلی هنر کنیم کلاه خودمون رو محکم بچسبیم که باد نبره!حالا یه روزی یه اتفاقی افتاده...که چی؟!

...

به گذشته نگاه می کنم و به امروز.سعی می کنم یادنامه ای برای هجده تیر بنویسم.اما...مگر می شود درد را با کلمات توضیح داد و تشریح کرد؟راستش من که بلد نیستم!درد را هر چه قدر هم که این ور و آن ورش کنی درد است؛عوض بشو هم نیست که نیست!درد خودش با همین سه حرف همه چیز را می گوید،باقی کلمات تزیین است...به شهر می نگرم.حالا در ظاهر بسیار آرام تر از نه سال پیش است .خودمان هم که آن قدر غرق در روزمرگی ها شده ایم که به زور سالی یک بار هم یادمان می آید که هجده تیری بود و کوی دانشگاهی و جوان هایی که به جرم بی گناهی زیباترین سال های عمرشان تباه شد و حتی تمامی عمرشان....خاطرات را دوره می کنیم...هرگز پس از آن روزها حماسه ای این چنین آفریده نشد و حالا انگار هجده تیر هم فقط باید یک خاطره باشد.دیروز وقتی برای دومین بار احمد باطبی را در voa دیدم به این نتیجه رسیدم و به سختی فهمیدم دیگر باید پذیرفت که در ایران نیست!و افسوس ...معلوم نیست چقدر از خاک این سرزمین را غارت کردند که حتی چند متری هم به احمد نرسیده و او را به اجبار راهی مهد آزادی کرده!چه می شود کرد؟!!من که فقط آرزو می کنم روزی برسد که احمد و احمدها بی هیچ هراسی روی خیابان های شهر قدم بزنند و ما آن ها را ببینم و بهشان افتخار کنیم...

 

پی نوشت۱:کاش روزانه برایمان کمی پول و غذا می رسید تا ما هم در همان رختخواب،سال ها می ماندیم!!!!!

پی نوشت۲:این وبلاگم دقیقا یک ساله شد.

پی نوشت۳:دو چیز در زندگی چقدر خواستنی ست:یکی آرامش و دیگری  تو و شوخی های تو!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 ساعت 04:58 AM

چند ماهی می شود که بنا به دلایلی از دنیای بیرون فاصلا گرفتم.حتی اخبار روزنامه ها و سایت ها را هم دنبال نمی کننم.به ایمیل هایم خیلی وقت است که حتی نیم نگاهی هم نینداختم.در شهر قدم نمی زنم.سراغی از دوستان قدیمی چند ساله ام نمی گیرم و گاه حتی وقتی آن ها هم سراغی از من می گیرند به نحوی دست به سرشان می کنم!...نمی دانم خوب است یا بد اما به هر حال فعلا مجبورم!زندگی من این روزها محدود شده به چند کتاب و چند موسیقی مشهور و اس ام اس های کوتاهی که گهگاه از دوستان می رسد ...و البته یک دوست بسیار عزیز...

از لابه لای همین اس ام اس های گهگاهی که به لطف پیشرفت ظاهری بشر به دستمان می رسد خبر غیر قابل هضمی دریافت می کنم و حداقل تا نیم روز علی رغم صحت خبر به هیچ وجه باورش نمی کنم!اما به هر حال خودم را مجبور به نوشتن برای فاجعه ای می کنم که البته هنوز که چه عرض کنم قطعا هیچ گاه باورش نخواهم کرد!!

فکرش را بکن عجب کار سختی پیش رو خواهی داشت و این دشواری زمانی بیش تر می شود که قرار باشد برای معلمی بنویسی که اگر تمامی تلاشت را بکنی و ذره ای کم کاری نداشته باشی باز هم اندازه ی کوچکترین شاگردانش هم نخواهی بود.فراموش نکن قرار است درباره ی ابوالمشاغلی بنویسی که برای هر سنی و در هر زمینه ای توانایی نوشتن داشته...

...و حالا تو برایش می نویسی! :از عشق؟فکر می کنی هر چقدر هم که زور بزنی توصیفت بتواند قد یک جمله از عاشقانه ی آرامش تاثیر گذار باشد؟از اجتماع؟آیا حرف تو هم پای یکی از ده ها داشتان کوتاهش خواهد بود؟به افسانه ی باران خواهی رسید یا روایت گر آن اژدها خواهی شد؟از فلسفه؟بیش از درد درونی و تردید آرش که هیچ گاه کسی این چنین توانایی بیانش را نداشته؟از توده ی مردم؟حرف تو هر چه که باشد آیا نقطه ی آخرین جمله از آتش بدون دود هم خواهد شد؟از سیاست؟بالاتر از جادوی جاده ی آبی سرخ؟قرار است مثلا دست به ابتکار بزنی؟فکر می کنی خلق تو همپای هلیا شود؟از وطن پرستی؟این یکی را که دیگر مطمئن باش به گرد قاعده ی قافیه ی سفر برای وطن هم نخواهی رسید!از...وای چقدر امشب احساس حقارت در من بیداد می کند.از خودش...؟؟؟!!

بگذار این خودکار را کنار بگذارم و قطره اشکی بریزم...اما نه.برای تو اشک هم نمی ریزم.هر چند بسیار سخت تر از فرو بردن این بغض لعنتی ست.اصلا تو را چه نیازی ست به اشک من؟این روزها اشکم را بیش تر برای کسانی خرج می کنم که اندک بویی از انسانیت به مشامشان نخورده!بگذار این هم پیش کشی باشد از من به آن ها به پاس تمامی شرهایی که احیانا یادشان رفت به ما برسانند!!بدون سر سوزن تردید بزرگی تو به قدری ست که اشک من در لابه لای تمامی بودنش گم خواهد بود...به این فکر می کنم که در این چند سالی که شناختمت همه چیزم را مدیون توام!اولین شعرم را پس از خواندن داستان تابوتم را بر سر دست می برند؛نوشتم.و حالا قرار است همان مردمک ها به روی تابوت تو گل بریزند و و برایت شیون و زاری سر دهند و یک خیل عظیم چند صد متری شوند!یعنی تو این قدر دوست و عاشق و آشنا داشتی و نمی دانستی؟!بخواب!آرام بخواب!هیاهوی زمانه ی من ارزش تو را نداشت و من مانده ام چگونه این همه را تاب آوردی؟!جایی خواندم که دوست داشتی سیاستمدار بشوی و به مردم راست بگویی.همان بهتر که نشدی!برای این مردم راست و دروغ فرقی نمی کند.سال هاست آزادی و اسارت را به عنوان دو واژه ی مترادف برگزیدند.بگذار این مردم کماکان به فکر شکم و زیر شکمشان باشند و انبارهای برنج و چای شان را پر و پیمان تر کنند!!!تو برای اینکه ایران خانه ی خوبان شود کم نگذاشتی و این مهم را همه می دانند.و اما،ما چه کردیم؟قدر تو را موقع بودنت دانستیم یا خطری و سفری و رنجی که لااقل بعد از تو هم این خانه ی خوب،جای خوبان باشد؟خاک کدام قله را بوسیدیم؟ما بوسه را حتی از عزیز ترین فرد زندگی مان-جز در وقت شهوت-دریغ کردیم.مگر غیر از این است که ترجیم می دهیم اصلا نباشیم ولی تن به جنگ ندهیم؟؛تو خودت می گفتی:آن ها که هستند می جگند و آن ها که نمی جنگند نیستند که بجنگند...درد هایت را از این پس چه کسی به کول می کشد؟دیگر کیست که مثل تو به رشوه خواران و باج گیران بتازد و از زندگی شخصی اش جا بماند؟کیست که به و ضوح پزشکان پول پرست خدا نشناس را زیر سوال ببرد؟:من اگر جای سنگ بودم این بی حرمتی به خویش را هر گز تحمل نمی کردم.نرمی سنگ در برابر سختی قلب منجمد بسیاری از پزشکان،نرمی پر کاکایی ست در برابر الماس!! کیست که فکر فروشندگان وامانده ی مواد مخدر که حالا دیگر در همه جای شهر به وضوح یافت می شوند و اتفاقا چه اسم های آشنا و بزرگی دارند؛دردمندش کند؟فکر اینکه نان مبادا نیروی شگفت عشق را مغلوب کند...

وای چقدر مدیون توام!تقریبا اولین کتاب هایی را که به طور جدی خواندم تو نوشته بودی.اولین بار با کلام تو عشق را فهمیدم و تا به امروز درگیرش بودم:تو عاشق صادق باشو بمان،دنیا را به حال خود بگذار! تو بودی که به من یاد دادی هرگز خودم را درگیر ممنوعیت های غیر موجه نکنم و من از این یک جمله صدها کتاب بیرون کشیدم و هزاران روش نوین-که شاید با آیین اجداد من بیگانه بود-برای خودم ساختم.

متاسفانه زمانه ی من،زمانه ی اسطوره پروری نیست و تو از آخرین نفرات نسل به جا مانده از اسطوره ها بودی که حالا تنها می شود در دنج ترین قفسه ی کتابخانه ام از تو مراقبت کنم!اگر لایقم بدانی کمی از دردهایت را به عاریت بگیرم!و برای موفقیت در آخرین سفرت آرزوهای خوب داشت!

 

 تو می گویی:این ملت عاشق که گلیمش را دست کم ده هزار سال از تن دریا دریا آب بیرون کشیده باز هم تا ابد خواهد کشید...و من به همین امید دل می بندم و تو را به خدا می سپارم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387 ساعت 6:34 PM

...  هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما از نسل سیمرغیم که ازخاکستر خود می گشاید پر

 

 

پی نوشت۱:یک خسته نباشید جانانه خدمت مجلس هفتم و خیر مقدم مخصوص خدمت تک تک اعضای محترم مجلس هشتم که قرار است خدمات ارزنده ی مجلس قبل را باهمان ریاست دنبال کنند(لاریجانی یا حداد؟مگر فرقی هم می کند وقتی عادل نیست؟!) و در پی صلاح این مملکت از جان مایه بگذارند.(مثل همان گذشته ها!)

پی نوشت۲:خرمشهر فتح می شود...و کجایند آن شهیدانی که از همه چیزشان گذشتند تا همه ی این خاک برای من  و تو بماند،تا باز هم قد علم کنند و نگذارند خلیج فارس ما...

پی نوشت۳:چقدر بی حوصله و خسته ام...

 پی نوشت ۴:کاسه ی صبر هر کسی بالاخره یک روزی لبریز می شود! و این بار کاسه ی صبر تو بود که لبریز شد!!!!!!!!!!!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 9:03 PM

امام صادق:به درستی که زن وسیله ی خوشی و بازیچه ی مرد است.

امام رضا:رسول خدا از جماع کردن ضعیف و سست شده بود.در همین هنگام دیگی از آسمان بر او فرود آمد و حضرت از غذای ان میل کرد و توان و نیروی چهل مرد در جماع کردن بر او افزوده شد و ان خوراک حلیم بود.

امام باقر:به نزد یکی از یاران رسول خدا رفتم و از او پرسیدم نیروی مردی رسول خدا چگونه است؟گفت:خدا چون نیروی دیگر مردان را برای رسولش نپسندید به او نیرویی برابر چهل مرد داد

...

شاید مسلمان باشی شاید هم نه.شاید بارها در مورد مسائل بالا(که مشت نمونه ی خروار است) شنیده و یا خوانده باشی شاید زیاد مشتاق نباشی در مورد دینت-که به قول شاملوی بزرگ در پستوی خانه باید پنهان کردش-حرفی بزنی.شاید ...اما در هر حال دوست دارم با هر آیینی که داری نظرت را در مورد اسلام و خصوصا چنین احادیثی بدانم.من مسلمان نیستم!بی شک.اما قطعا نمی توان نسبت به دینی که با آن هویتم شناخته می شود ،با فرهنگ غنی نیاکان من خو گرفته،سیاست کشورم این روزها بر پایه ی آن می چرخد،قشر زیادی از مردمم به آن معتقدند،بسیاری(و یا حتی تمامی!)ضوابط اجتماعی ایرانمان بر پایه ی آن تنظیم شده و حتی به نوعی تمامی سرزمین مادری من را در دست گرفته؛بی تفاوت بود.

شاید فکر کنی من فمنیستم که حدیث امام صادق را نقل کردم.اما بر خلاف جنسیتم متاسفانه بسیاری از اعتقاداتم نسبت به زن به دوران جاهلیت باز می گردد!!!!!قصد هم ندارم بگوییم چه چیزی خوب است و چی بد اما دوست دارم نظر تو رو در مورد اسلام و این حدیث ها بدانم.

 

پی نوشت ۱:از بابت تاخیر طولانی مدتم معذرت می خوام.

پی نوشت ۲:آمدن بهار را هنوز بعد از سی و چند روز تبریک نگفته ام!بهارت مبارک!!

پی نوشت ۳:بهار همیشه خواب مرا چند برابر می کرده.اما سیمین این روزها که وقت خواب نیست!!

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386 ساعت 03:22 AM

من می آیم.تو هم می آیی.هر دو آمدن است و من و تو ما!پس...بین آمدن من و تو چه فرقی ست؟تو بگو! من که هر چه قدر با فکر نداشته ام می اندیشم(!)نتیجه ای ندارم...

من و تو مثل هم می خوریم؛گاه نان و پنیر و سبزی و گاه غذاهای مدرن و چلوهای آن چنانی.من و تو مثل هم می پوشیم؛گاه ژنده قبایی و گاه به روز ترین لباس های که در بازار می بینی.من و تو مثل هم می خوابیم؛گاه به پهلو گاه دمر یا که قفا،گاه زیر پتویی وصله دار یا ملحفه ای گاه زیر پتوی گل برجسته ی دو رو با بالشی از پر قو.من و تو مثل هم می نوشیم؛برحسب زمان،در وقت مستی جرگه ای از شرابی تا فارغ شویم از هستی گاه شربت آناناسی و چای در کنار قلیانی و گاه قهوه ای برای غلبه بر خواب و یا شاید هم آب تصفیه نشده ای.من و تو مثل هم می بوسیم؛گرم و زیبا،تو به آن شیرینی من به آن خیره سری!من و تو مثل هم می نالیم؛گاه از درد جراحت یا نقاهت گاه از پریدن سر ناخن یا شکستن گوشه ای از مو،گاه از درد جدایی یا نبودن سفره ی کافی،موقعی درد شکنجه یا شب اول حجله!من و تو مثل هم می خندیم؛گاه به هم و گاه با هم و بی هم،مثل تو لبانی جمع و خوش فرم یا مثل من بی محابا با زبانی نرم!من و تو مثل هم می گرییم؛با سکوت،گاه برای درد یا شادی گاه تسکین چشممان یا برای حل شدن کاری!من و تو مثل هم می گوییم؛از تب روزانه یا که از دردانه،گاه شیرین و گهی تلخ به هم می گفتیم.من و تو مثل هم ...

من و تو مثل همیم.از شواهد پیداست!مثل هم بی فریاد!خفته در خلوت خویش.تازه ما مثل هم به دور و بر هم کاری نداریم.من و تو نهایتا به ما شدن قانع شدیم.من و تو به دردها کاری نداریم.پیدا نیست این شب عیدی به چه کاریم.ما در اندیشه ی خود،دیگران هم به چه کارند به من و تو چه؟!من وتو که فرقی نداریم...

هر دومون از یه نژادیم،از تبار آریاییم،از یه نسلیم،نسل سوخته ی زمونیم،دوتایی زیر یه سقفیم،سقف آسمون آبی،همگی تاول تب دار یه زخمیم،همه مون اهل یه دردیم،تشنه ترین های زمینیم،من و تو هم خونیم،ما همه برخاسته از یه نبردیم،همه دردیم و دردیم!،همه تو نهایت سردی برفا تنامون کوره ست و گرمیم،ما همگی تو تن هم جون می گیریم،ما همه منتظر رسیدنیم تا که...بمیریم...

شهرامون با هم یکی نیست؟!من مال شهر عزا تو،تو شهر پریا؟!عشقامون با هم یکی نیست؟!منِ غربتی پاپتی با توام این روزها،هر روز در تب و تاب خاک این جا،فردا هم در فکر بودا؛تو اما آخرش مال آیدا؟!جنسامون با هم یکی نیست؟!من می شم نقره ی مهتاب و تشنه ترین زن زمینی،تو خب این روزا شدی قشنگ ترین و بهترین مرد اسیری؟!روزای تولدامون با هم یکی نیست؟!من این روزها و تو در مهرگان اهورا؟!...

این ها دلیل فرق ما و من وتو با هم نیست.من و تو از خاکیم.این فرق ها همه جزئی ست.فرق بین ما شاید عمق فریاد من و توست.چیزی که هر روز،بودنش معنای زندگیست.ولی...خوب یا بد ما در این یکی هم مشترکیم!ما غرق سکوتیم!ما خالی ترین خالی در مرز هبوطیم!!

 

...

ضمیمه:بهتر نیست اسفند را در خانه باشیم و برای تحویل گرفتن نوروز حاضر شویم و کمی هم اسپند دود کنیم تا از شر بدان و بدی هایی که این روزها بر سر ما می آید خلاص شویم؟بهتر نیست به فکر چهارشنبه ی آخر سال باشیم و از سرخی آتش جان بگیریم و اهورایی شویم؟بهتر نیست پنج شنبه ی آخر سال را به خانه تکانی خانه ی دلمان اختصاص دهیم تا سهیم شدن در ظلم؟بهتر نیست کمی به این فکر کنیم که هرگز  کسی که ما می خواهیم با چنین حکومتی روی کار نمی آید و اگر بیاید هم دست بسته است؟آخر مگر نمی دانی نمایندگان مجلس هم مثل رئیس جمهور برگزیده ی خدا هستند و ما بیهوده خودمان را به زحمت می اندازیم؟!بهتر نیست کمی آگاهانه تر رفتار کنیم؟بهتر نیست شریک جرم تلقی نشویم؟بهتر نیست این شب عیدی به فکر یک دست لباس برای کودکی باشیم تا جنگ بین اصلاح طلبان و اصولگرایان؟بهتر نیست هر چه در طی سال اندوختیم،با چنین خطای بزرگی نابود نکنیم؟خودتان می دانید.وظیفه ی ما آگاهی ست...

پی نوشت۱:به نظر تو فرق من و تو در چیست؟!

پی نوشت۲:این من و تو در همه جا من وتوی نویی ست و البته بماند که چندجایش کمی شخصی شده که فقط (تو)هضمش می کنی!!

پی نوشت۳:این جشن نزدیک شدن به مرگ هم حالت غریبی ست!تسلیت یا تبریک؟!!

پی نوشت۴:اگر برایم کامنتی گذاشتی پی نوشت ۱ را فراموش نکن!

پی نوشت۵:به پاس نوروز یک بار دیگر هم در سال ۸۶ به روز می شوم...

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin