مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387 ساعت 01:02 AM

فریادی و دیگر هیچ خاطرات زیادی را برایم رقم زد و برایم بسیار عزیز بود،به همین خاطر ترک آن را به هیچ وجه آسان نمی دانم.با اینکه زیاد به آن متعهد نبودم و حتی گاه ماه به ماه هم مطلب تازه ای برایش نمی نوشتم اما وقت رفتن اوضاع جور دیگری است... 

در هر حال از ۱۶ آذر با بلاگ اسکای خداحافظی کردم و از این پس در وبلاگی تحت عنوان شکنجه گاه خواهم نوشت... http://ciminrouzgard.com/

با شاملو شروع کردم و با شاملو نیز پرونده اش را می بندم: 

فریادی و دیگر هیچ. 

چرا که امید آنچنان توانا نیست 

که پا بر سر یاس بتواند نهاد. 

بر بستر سبزه ها خفته ایم 

با یقین سنگ 

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم 

و با امیدی بی شکست 

از بستر سبزه ها 

با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم 

اما یاس آنچنان تواناست 

که بسترها و سنگ،زمزمه ای بیش نیست. 

فریادی 

ودیگر 

هیچ!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
شنبه 13 مهر ماه سال 1387 ساعت 1:13 PM

انگار همین دیروز بود که آخرین پیغمبر-طبق شنیده ها-در بین جاهل ترین قبایل ظهور کرد و بسیار سختی دید تا اصولی که بین اکثر اقوام،حتی در همان روزگار،رعایت می شد و البته در آنجا زیر پا گذاشته می شد؛به آن مردم بیاموزد.حالا قرن ها از آن زمان می گذرد.به چشم به هم زدنی می ماند!و البته این گذر سریع زمان هنگامی بیش تر نمایان می شود که حال و هوای امروز ما مثل همان دوران باشد و جهل آن روزها گریبان گیر این روزها!همین مساله موجب می شود که آدم قهقه بزند وقتی می شنود در قرن ۲۱ و در کشوری با قریب به ۱۰هزار سال تمدن،خواستار اجرای قانونی هستند که بنا بر آن مقرر می شود خواهران(!)فقط در شهر محل سکونت پدر ومادر یا همسر خود تحصیل کنند!یکی از نمایندگان محترم مجلس هم-که من هر چه می کوشم نمی توانم بفهمم ایشان نماینده ی کدام یک از ماست-در همین راستا می فرمایند:"تصویب این لایحه هدیه ی ما به خانواده هاست"! 

بله!خواهران باید همواره محصور خانه و خانواده باشند و در نظام اسلامی آزادی زن و نبود تبعیض مسائلی تعریف نشده اند و همین موضوع فاجعه آمیز سبب می شود مثل قدیمی ای که می گوید "فلان دختر درخت در خانه اش را ندیده"؛مصداق پیدا کند! 

از آنجایی که توازن دانشگاههای معتبر در جای جای کشور ما بیداد می کند(!)شما تصور کنید دختر نخبه ای در یکی از دورافتاده ترین روستاها که با هزار زحمت حتی رتبه ای تک رقمی در کنکور به دست می آورد باید از بهترین دانشگاه محروم باشد.و این یعنی محرومیت مضاعف.یعنی بسته شدن تمامی روزنه های امید و ترقی در زندگی.یعنی تحجر.یعنی مصیبت!یا مثلا دختر پایتخت نشینی را متصور شوید که با چندین سال درس خواندن و خرج بی حد و نصاب سرمایه ی پدر و استفاده از انواع و اقسام معلم های خصوصی و عمومی،نهایتا در سال پنجم(!)که جایگاهی بهتر از دانشجوی یکی از رشته های کاردانی دانشگاه پیام نور یا آزاد دانشگاه شاخ تپه(!)،به دست نمی آورده؛با تصویب چنین لایحه ای در همان سال اول حداقل دانشجوی دانشگاه تهران یا با کمی تلاش مضاعف(!)یکی از مهندسین پلی تکنیک شود!!!!

عجب عدالت خیره کننده ای.و من تعجب می کنم اینان که علی را پیشوای خود می دانند و در شب شهادتش بالای منبر می روند و از عدالت وی سخن به میان می آورند،خودشان خجالت نمی کشند که اسم چنین حکومتی را عدل علی می گذارند؟!اصلا شرم آور است.حیف از علی که این ها با چنین قباحتی به سخره اش می گیرند. 

بومی گزینی که قرار است در کنکور سال آینده لحاظ شود،قبل از هر چیز بزرگ ترین توهین به زن است و طی این چند روز منی را که هرگز با تعصب به جنسیت خودم نمی نگرم و هیچ گونه ادعای فمنیستی هم نخواهم داشت؛داغ نگه داشته.دارم می سوزم!این عمل جز اینکه زنان از فهم و شعور کافی برخوردار نیستند و همواره باید تحت کنترل دیگری باشند چه معنای دیگری می تواند داشته باشد؟اگر زنان را به دور از چنین اجتماعاتی نگه داریم جز اینکه فقر فرهنگی به وجود آید و مانع پیشرفت آنان شویم چه مزیت دیگری می تواند داشته باشد؟در این میان چه کسی جوابگوی سرخردگی و عقده ی همیشگی مادران کودکان فردای سرزمین من خواهد بود؟ 

اگر در صدها سال پیش اعراب دختران خودشان را زنده به گور می کردند لااقل همه ی رنجی که آن دختر می برد به چند ساعت محدود می شد و البته اعراب هم هرگز ادعای تمدن آنچنانی و روشنفکری نمی کردند.اما مایی که ادعای تمدنمان گوش فلک را کر می کند و به خیال خود روشنفکریم چطور به خود اجازه ی زنده به گور کردن استعاد دخترانمان را می دهیم؟استعدادی که به جای شکوفایی باید تا زمانی که حیات آن فرد باقی ست زیر خروارها خاک جان دهد.  

 

 Just watching freedom. by HAMED MASOUMI.  

  

پی نوشت۱:فاطمه آلیا نماینده ی اصولگرای مجلس،گروه های مختلف زنانن را که در اقدامی مدنی به دیدار نمایندگان مجلس رفته بودند تا اعتراض خود را نسبت به لایحه ی حمایت از خانواده(؟!)مطرخ کنند؛"مشتی لجن پراکن نامید"!! 

پی نوشت۲:چرا مهربانی ات چند روزی ست گم شده؟!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387 ساعت 1:41 PM

خبر روزنامه را می خوانم.تمام تنم گر می گیرد؛تاسیس۷۶۰۰شرکت،انتقال بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار برای سرمایه گذاری در...در...لعنت بر این دبی!لعنت بر این اعراب که از زمان وارد کردن اسلام به زور سرنیزه هاشان تا همین لحظه کمر به نابودی ما بستند.اما نه...پیش از آنکه مثل همیشه دیگری را متهم کنیم اول باید بر خودمان لعن و نفرین بفرستیم!پس لعنت بر من و تویی که همیشه باید دارایی مان را از دست این و آن طلب کنیم.چرا؟چون لایقش نیستیم.حتما چهار تا شیخ نشین که از صبح تا شب در فلان کافه ی نزدیک خانه شان نشستند و جز شکم و زیر شکم غم دیگری ندارند،لیاقتشان از ما آریایی ها،با حداقل ده هزار سال تمدن،بیش تر بوده که حالا چنین برو و بیایی برای خودشان دارند.و ما هم که خدا را شکر همه چیزمان،از اعتقادات و سرمایه های مالی مان گرفته تا دختران جوانمان را دو دستی تقدیمشان می کنیم.خجالت بکشید! کشتی کشتی ناموستان را به کشوری بیگانه صادر می کنند و شما در حال و چراغانی برای مهدی و نذری دادن برای حسین  هستید؟!اصلا مولا حسین را چه نیازی به خیر شما؟ملت متمدنی که خیرش به خودش هم نرسد به چه درد می خورد؟

هه!خنده ام می گیرد!جمهوری اسلامی برای بیرون نبودن تار موی زنان سرزمینم کیلو کیلو(!)داروغه ها را به اسم گشت ارشاد به خیابان ها می افزاید و دختر و پسری که در خیابان فقط گشت می زنند؛به جرم فساد اخلاقی و روابط نامشروع(؟!)شلاق می زند آن وقت با افتخار در منابع-حتی-رسمی اش از آمار چنین صادرات ننگینی خبر می دهد و کارگردان پرآوازه اش جناب آقای مسعود ده نمکی در این باره برایش مستند می سازد!

مگر آن دختری که در فلان شهرک شیخ نشین دبی مشغول خود فروشی ست چه چیزش کمتر از من بوده که حالا باید اسیر خواب خرگوشی ما باشد تا ما قربانی سیاه جامعه بخوانیمش؟مگر نه اینکه حتی کودکانی که از شکم زنانی لکاته بیرون می آیند،موقع تولد معصوم بی گناه اند؟پس جامعه ی من چه می کند که بعدها...

فقر؟؟عجب واژه ی عجیب و غریب و نامانوسی.اگر ما فقیریم پس چطور می شود که میلیون میلیون سرمایه مان را به منظور تفریح و سوددهی به کشوری دیگر می بریم؟حتما پول هایمان آن قدر زیاد شده که در مملکت خودمان جا نمی گیرد!حتما همین طور است دیگر...!اصلا مگر ما خودمان جزیره ی آزاد نداریم؟(ببخشید اصلاح می کنم):اصلا مگر ما خودمان جزیره ی آزاد مشروط به موازین جمهوری اسلامی و ورود بعضی ها!ممنوع،نداریم که...؟!از کسی چنین سوالی را می پرسم و در جواب من می گوید:در دبی امنیت اقتصادی و اجتماعی برقرار است و هر روز قوانین تازه وضع نمی شود.خب،راستش راست می گوید!!!در چنین صورتی چه کسی را باید مقصر اصلی دانست؟دولتمان یا ملتمان؟دولتی که زمینه ی چنین فاجعه ای را مهیا کرده یا ملتی که از چنین دولتی-هنوز هم-خواسته یا ناخواسته حمایت می کند و مثلا در بیست روز اول طرح وزین اقتصادی خانوارها در دم سی و پنج میلیون هم وطن مراجعه می کنند تا مبادا از سهمیه ی نفتی که قرار است بهشان تعلق بگیر؛جا بمانند!

آقا یا خانم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان،روی سخن من با شما نیست.من از مردم کوچه و خیابان حرف می زنم.با جنابی که روی یکی از کاناپه های طبقه ی بیست و پنجم برجش نشسته.با مردم روستای ... سیستان و بلوچستان.با کسانی که هرگز این سطرها را نمی خوانند.با کسانی که شاید هرگز هیچ سطری نخوانند.از توده ی مردم.از کسانی که در هر زمان،صرفا با تحریک احساساتشان قشری را حاکم می کنند و...

به من بگویید چنین ننگی را ثمره ی انقلابی باید دانست که هزاران تن شهید به پایش دادیم یا ادامه ی همان غیرتی که روزگاری از قیصرمان می دیدیم؟!

کاش در لابه لای تمامی تبلیغ ها یک بار هم تذکر می دادیم تا مبادا به جای تیرآهن،بی هوا از تن دختری استفاده کنیم و سقف برجمان را رویآن بنا کنیم!کاش وقتی از سود دهی باور نکردنی شرکتمان غرق در لذت می شویم دقیقه ای هم یاد این بیفتیم که اکنون در طبقه ی پنجم برج بغلی،روی تخت خوابی رنگین،عربی دشداشه پوش مشغول لذت بردن از زنی ست که سال ها پیش،وقت کودکی،همسایه ی کوچه ی کناری ما بود.کاش وقتی برای سفری نوروزی با خانواده مقصدمان دبی می شود قبل از رفتن چهره ی زن ایرانی را خوب به خاطر بسپاریم که هنگام گذر از خیابان ها بتوانیم بفهمیم کدام یک از زنان کاسب احیانا خودی هستند.کاش...

پی نوشت۱:خوشحال از اینکه بالاخره در این سال بد چیزی توانسته مرا-حتی برای ساعتی هم که شده-سرمست کند؛به تماشای آن کات شهیار قنبری عزیز می نشینم.چند دقیقه ای بیش تر نمی گذرد و نوبت به آگهی ها می رسد:مشاور املاک...در خدمت شماست.با خرید یک ویلا از ما یک اتوموبیل هدیه بگیرید.با املاک...دیگر نگران آینده نباشید....ری یل استیت پرآوازه ترین نام در دبی.من مشاور املاک...را به شما پیشهاد می کنم و...وقتی از هر ده تبلیغ حداقل نه تایش چنین مضمونی دارد...دوباره بدحال می شوم!!!

پی نوشت۲:حتما خیلی بد است که من اکثر اوقات دچار رودربایستی می شوم و آن وقت مجبورم بر خلاف میلم عمل کنم!

پی نوشت۳:یک پدر حتما باید آدم خیلی با عظمتی باشد وقتی که می تواند به راحتی جلوی پیشرفت فرزندش را بگیرد!

پی نوشت۴:کاش این سال بد هرچه زودتر تمام شود...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
جمعه 11 مرداد ماه سال 1387 ساعت 03:10 AM

می بینی خسرو جان؟این جمعه های لعنتی آن قدر گستاخ شده اند که دیگر به غروب نرسیده بر سر و صورت ما خون می ریزند.آخ که اگه دنیا رو به من می دادن اولین کاری که می کردم این بود که هرچه جمعه ست از دل هر چه تقویم و زمان و زبان بود بیرون می کشیدم و در آخرین غروب آفتابش می سوزاندم.آن وقت دیگر تو را هم کم نداشتیم.آن وقت تو هم تا ابد می ماندی و هیچ ساعت نحسی جرات نداشت از ما دریغت کند...

خسرو خوبان؛چه زود رفتی.و من مانده ام با آن دل نازکت چطور توانستی ما را با این روزگار بد تنها بگذاری.تو که بودی،در این سال های بد،لااقل اندک دلخوشی ای داشتیم که وقتی آرتیست اول  سینما ها می شدی با شوقی وصف ناشدنی ما را به سالنی بکشانی تا ساعتی از همه روزمرگی هامان فارغ شویم و سراپا پر شویم از درد و راز و رنج و عشق!!!و ما حسابی با آن چهره ی جادویی و صدای اهورایی ات دلی از عزا در می آوردیم اما حالا کی پیدا می شود که ما را از عزا در بیاورد؟!!

غم نبودن تو آنچنان بر دوشم سنگینی می کند که قطعا اگر پدرم را از دست داده بودم اینگونه نبود.باور می کنی حجم نبودنت در این سه روز تمامی فضای زندگانیم را ربوده؟و انگار راستی راستی خسرو که نباشد شیرین نیست!!

آخ حمید هامون کجا رفتی؟!نکند هوای علی عابدینی به سرت زد و بعد از این همه سال خواستی ملاقاتش کنی؟!قبول!اما...اما تکلیف ما چی می شه؟منی که هوای تو هر لحظه تو سرمه چی کار کنم؟ما تازه در تدارک جشن بیست سالگی هامون بودیم.حالا سر کی گل بریزیم و تندیس طلایی،به قول خودت گرم،دستش بدیم؟!

حالا می فهمم چرا وقتی در فیلمی نقش پیرمرد را بازی می کردی،آن فیلم کمتر از بقیه ی کارهایت مورد توجه قرار می گرفت.آخه انگار هیچ وقت قرار نبود روزگار صورت تو رو چروک و موهات رو سپید کنه!

...عزیز من،خسرو خوبان من؛نگو نمی دانستی که رفتنی هستی.من یکی که باورم نمی شه.نگو اینکه از بین این همه سال فعالیت هنری این یک اتفاق بوده که فقط در همین سال آخر سه بار به تلوزیون بیایی.و آن سکوت آخرین باری که بر روی سن رفتی...چقدر خصمانه بود.چه جفایی بر ما کردی!تو می دانستی.از خیلی قبل تر ها هم می دانستی و گذاشتی بی آنکه نزدیک ترین دوستانت بدانند ذره ذره آب شوی.تو خسرو خوبان را از ما گرفتی!از تو و آن روح لطیفت این چنین انتظار نداشتم!نگفتی بی تو این سینمای نیمه جان هر لحظه ممکن است جان بدهد؟نگفتی بی خبر که می روی چه بر سر ما می آوری؟اصلا پوپک و پویا ات را بوسیدی و رفتی؟

...من که هنوز نتوانستم برای تو سیاه بپوشم چطور باید باور کنم که تا چند ساعت دیگر زیر خروارها خاک می گذارنت؟چطور درد نبودت را به کول بکشم؟چطوری؟؟اصلا بگذار باور نکنم...تو خسته ای.پرکاری همیشگی ات بالاخره تنت را به ستوه آورده و از این پس فقط استراحت می کنی.حوصله ی فیلم و سینما هم نداری.دیگر رودرباستی با دوستان هم تو را نمی تواند در منگنه قرار دهد که بازی کنی.مثل قدیم ترها با هیچ رسانه ای هم مصاحبه نمی کنی.آره این طوری خیلی خوبه.مسلما هرچی باشه خودت رو بیش از نقش هات دوست دارم.تو راضی باش و آسوده،ما حرفی نمی زنیم.اما فقط...فقط نگو نیستی!شاید به خاطر همین هم هست که اگر همه ی ایران هم تا چند ساعت دیگر جلوی تالار رودکی،به استقبال تو بیایند؛من کنج همین اتاق می مانم!!

                                                              سیمین روزگرد ـ بامداد آخرین روز تیرگان ۸۷

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:52 PM

صبح از خواب بیدار می شویم(چه فرقی می کند کی؟!یکی ۵-۶ صبح به هوای یک لقمه نان،یکی نیمه های ظهر به پاس شب زنده داری اش)ابتدا چند دقیقه ای را در رختخواب جابه جا می شویم.چقدر خسته ایم!کاش یکی پیدا می شد دستمان را بگیرد تا از جا برخیزیم!چند ثانیه و یا حتی بیش تر ناخودآگاه به این مطلب می اندیشیم.اما بعد که ناامید می شویم بالاخره برمی خیزیم و حالا نوبت نشستن است.این جا دیگر افکار بسیار متفاوت خواهند بود؛از رفتن به دستشویی و خوردن صبحانه تا احتمالا برنامه ریزی برای کارها ی روزانه افکار افراد می تواند متفاوت باشند.خلاصه تصمیم نهایی گرفته می شود(!)و ما پس از مدت طولانی یی از بستر دل می کنیم.احیانا بر حسب تصادف نگاهی به تقویم رومیزی یا جیبی یا دیواری مان می اندازیم و تاریخ برایمان کمی آشنا می نماید.احتمالا چند ساعت بعد می فهمیم که سال ها قبل در چنین تاریخی اتفاقاتی در ایران ما رخ داده که البته ما اصلا با آن هیچ کاری نداشتیم و تنها گاهی-شاید-برحسب کنجکاوی اخبارش را دنبال می کردیم.خب حالا که چی؟!مگر در این سال های بد که سالگرد مرگ نزدیک ترین کسان هم دیگر چندان اهمیتی ندارد کسی به سالگرد چنین واقعه ای هم می اندیشد؟!

بگذریم...!برویم به زندگی مان برسیم.از دیشب تا حالا یک کیلو میوه می دونی چقدر گرون تر شده؟!می دونی اگه سوبسید رو از برق و گاز و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بردارن چی می شه؟!بنزین هم که آزاد شده و اوه ه ه ه ه ه.بریم به فکر نون باشیم که به قول معروف خربزه آبه!!!گرونویه و هزار بدبختی...!!!!اصلا به من چه که توی مملکت چی می شه؟ما خیلی هنر کنیم کلاه خودمون رو محکم بچسبیم که باد نبره!حالا یه روزی یه اتفاقی افتاده...که چی؟!

...

به گذشته نگاه می کنم و به امروز.سعی می کنم یادنامه ای برای هجده تیر بنویسم.اما...مگر می شود درد را با کلمات توضیح داد و تشریح کرد؟راستش من که بلد نیستم!درد را هر چه قدر هم که این ور و آن ورش کنی درد است؛عوض بشو هم نیست که نیست!درد خودش با همین سه حرف همه چیز را می گوید،باقی کلمات تزیین است...به شهر می نگرم.حالا در ظاهر بسیار آرام تر از نه سال پیش است .خودمان هم که آن قدر غرق در روزمرگی ها شده ایم که به زور سالی یک بار هم یادمان می آید که هجده تیری بود و کوی دانشگاهی و جوان هایی که به جرم بی گناهی زیباترین سال های عمرشان تباه شد و حتی تمامی عمرشان....خاطرات را دوره می کنیم...هرگز پس از آن روزها حماسه ای این چنین آفریده نشد و حالا انگار هجده تیر هم فقط باید یک خاطره باشد.دیروز وقتی برای دومین بار احمد باطبی را در voa دیدم به این نتیجه رسیدم و به سختی فهمیدم دیگر باید پذیرفت که در ایران نیست!و افسوس ...معلوم نیست چقدر از خاک این سرزمین را غارت کردند که حتی چند متری هم به احمد نرسیده و او را به اجبار راهی مهد آزادی کرده!چه می شود کرد؟!!من که فقط آرزو می کنم روزی برسد که احمد و احمدها بی هیچ هراسی روی خیابان های شهر قدم بزنند و ما آن ها را ببینم و بهشان افتخار کنیم...

 

پی نوشت۱:کاش روزانه برایمان کمی پول و غذا می رسید تا ما هم در همان رختخواب،سال ها می ماندیم!!!!!

پی نوشت۲:این وبلاگم دقیقا یک ساله شد.

پی نوشت۳:دو چیز در زندگی چقدر خواستنی ست:یکی آرامش و دیگری  تو و شوخی های تو!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 ساعت 04:58 AM

چند ماهی می شود که بنا به دلایلی از دنیای بیرون فاصلا گرفتم.حتی اخبار روزنامه ها و سایت ها را هم دنبال نمی کننم.به ایمیل هایم خیلی وقت است که حتی نیم نگاهی هم نینداختم.در شهر قدم نمی زنم.سراغی از دوستان قدیمی چند ساله ام نمی گیرم و گاه حتی وقتی آن ها هم سراغی از من می گیرند به نحوی دست به سرشان می کنم!...نمی دانم خوب است یا بد اما به هر حال فعلا مجبورم!زندگی من این روزها محدود شده به چند کتاب و چند موسیقی مشهور و اس ام اس های کوتاهی که گهگاه از دوستان می رسد ...و البته یک دوست بسیار عزیز...

از لابه لای همین اس ام اس های گهگاهی که به لطف پیشرفت ظاهری بشر به دستمان می رسد خبر غیر قابل هضمی دریافت می کنم و حداقل تا نیم روز علی رغم صحت خبر به هیچ وجه باورش نمی کنم!اما به هر حال خودم را مجبور به نوشتن برای فاجعه ای می کنم که البته هنوز که چه عرض کنم قطعا هیچ گاه باورش نخواهم کرد!!

فکرش را بکن عجب کار سختی پیش رو خواهی داشت و این دشواری زمانی بیش تر می شود که قرار باشد برای معلمی بنویسی که اگر تمامی تلاشت را بکنی و ذره ای کم کاری نداشته باشی باز هم اندازه ی کوچکترین شاگردانش هم نخواهی بود.فراموش نکن قرار است درباره ی ابوالمشاغلی بنویسی که برای هر سنی و در هر زمینه ای توانایی نوشتن داشته...

...و حالا تو برایش می نویسی! :از عشق؟فکر می کنی هر چقدر هم که زور بزنی توصیفت بتواند قد یک جمله از عاشقانه ی آرامش تاثیر گذار باشد؟از اجتماع؟آیا حرف تو هم پای یکی از ده ها داشتان کوتاهش خواهد بود؟به افسانه ی باران خواهی رسید یا روایت گر آن اژدها خواهی شد؟از فلسفه؟بیش از درد درونی و تردید آرش که هیچ گاه کسی این چنین توانایی بیانش را نداشته؟از توده ی مردم؟حرف تو هر چه که باشد آیا نقطه ی آخرین جمله از آتش بدون دود هم خواهد شد؟از سیاست؟بالاتر از جادوی جاده ی آبی سرخ؟قرار است مثلا دست به ابتکار بزنی؟فکر می کنی خلق تو همپای هلیا شود؟از وطن پرستی؟این یکی را که دیگر مطمئن باش به گرد قاعده ی قافیه ی سفر برای وطن هم نخواهی رسید!از...وای چقدر امشب احساس حقارت در من بیداد می کند.از خودش...؟؟؟!!

بگذار این خودکار را کنار بگذارم و قطره اشکی بریزم...اما نه.برای تو اشک هم نمی ریزم.هر چند بسیار سخت تر از فرو بردن این بغض لعنتی ست.اصلا تو را چه نیازی ست به اشک من؟این روزها اشکم را بیش تر برای کسانی خرج می کنم که اندک بویی از انسانیت به مشامشان نخورده!بگذار این هم پیش کشی باشد از من به آن ها به پاس تمامی شرهایی که احیانا یادشان رفت به ما برسانند!!بدون سر سوزن تردید بزرگی تو به قدری ست که اشک من در لابه لای تمامی بودنش گم خواهد بود...به این فکر می کنم که در این چند سالی که شناختمت همه چیزم را مدیون توام!اولین شعرم را پس از خواندن داستان تابوتم را بر سر دست می برند؛نوشتم.و حالا قرار است همان مردمک ها به روی تابوت تو گل بریزند و و برایت شیون و زاری سر دهند و یک خیل عظیم چند صد متری شوند!یعنی تو این قدر دوست و عاشق و آشنا داشتی و نمی دانستی؟!بخواب!آرام بخواب!هیاهوی زمانه ی من ارزش تو را نداشت و من مانده ام چگونه این همه را تاب آوردی؟!جایی خواندم که دوست داشتی سیاستمدار بشوی و به مردم راست بگویی.همان بهتر که نشدی!برای این مردم راست و دروغ فرقی نمی کند.سال هاست آزادی و اسارت را به عنوان دو واژه ی مترادف برگزیدند.بگذار این مردم کماکان به فکر شکم و زیر شکمشان باشند و انبارهای برنج و چای شان را پر و پیمان تر کنند!!!تو برای اینکه ایران خانه ی خوبان شود کم نگذاشتی و این مهم را همه می دانند.و اما،ما چه کردیم؟قدر تو را موقع بودنت دانستیم یا خطری و سفری و رنجی که لااقل بعد از تو هم این خانه ی خوب،جای خوبان باشد؟خاک کدام قله را بوسیدیم؟ما بوسه را حتی از عزیز ترین فرد زندگی مان-جز در وقت شهوت-دریغ کردیم.مگر غیر از این است که ترجیم می دهیم اصلا نباشیم ولی تن به جنگ ندهیم؟؛تو خودت می گفتی:آن ها که هستند می جگند و آن ها که نمی جنگند نیستند که بجنگند...درد هایت را از این پس چه کسی به کول می کشد؟دیگر کیست که مثل تو به رشوه خواران و باج گیران بتازد و از زندگی شخصی اش جا بماند؟کیست که به و ضوح پزشکان پول پرست خدا نشناس را زیر سوال ببرد؟:من اگر جای سنگ بودم این بی حرمتی به خویش را هر گز تحمل نمی کردم.نرمی سنگ در برابر سختی قلب منجمد بسیاری از پزشکان،نرمی پر کاکایی ست در برابر الماس!! کیست که فکر فروشندگان وامانده ی مواد مخدر که حالا دیگر در همه جای شهر به وضوح یافت می شوند و اتفاقا چه اسم های آشنا و بزرگی دارند؛دردمندش کند؟فکر اینکه نان مبادا نیروی شگفت عشق را مغلوب کند...

وای چقدر مدیون توام!تقریبا اولین کتاب هایی را که به طور جدی خواندم تو نوشته بودی.اولین بار با کلام تو عشق را فهمیدم و تا به امروز درگیرش بودم:تو عاشق صادق باشو بمان،دنیا را به حال خود بگذار! تو بودی که به من یاد دادی هرگز خودم را درگیر ممنوعیت های غیر موجه نکنم و من از این یک جمله صدها کتاب بیرون کشیدم و هزاران روش نوین-که شاید با آیین اجداد من بیگانه بود-برای خودم ساختم.

متاسفانه زمانه ی من،زمانه ی اسطوره پروری نیست و تو از آخرین نفرات نسل به جا مانده از اسطوره ها بودی که حالا تنها می شود در دنج ترین قفسه ی کتابخانه ام از تو مراقبت کنم!اگر لایقم بدانی کمی از دردهایت را به عاریت بگیرم!و برای موفقیت در آخرین سفرت آرزوهای خوب داشت!

 

 تو می گویی:این ملت عاشق که گلیمش را دست کم ده هزار سال از تن دریا دریا آب بیرون کشیده باز هم تا ابد خواهد کشید...و من به همین امید دل می بندم و تو را به خدا می سپارم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387 ساعت 6:34 PM

...  هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما از نسل سیمرغیم که ازخاکستر خود می گشاید پر

 

 

پی نوشت۱:یک خسته نباشید جانانه خدمت مجلس هفتم و خیر مقدم مخصوص خدمت تک تک اعضای محترم مجلس هشتم که قرار است خدمات ارزنده ی مجلس قبل را باهمان ریاست دنبال کنند(لاریجانی یا حداد؟مگر فرقی هم می کند وقتی عادل نیست؟!) و در پی صلاح این مملکت از جان مایه بگذارند.(مثل همان گذشته ها!)

پی نوشت۲:خرمشهر فتح می شود...و کجایند آن شهیدانی که از همه چیزشان گذشتند تا همه ی این خاک برای من  و تو بماند،تا باز هم قد علم کنند و نگذارند خلیج فارس ما...

پی نوشت۳:چقدر بی حوصله و خسته ام...

 پی نوشت ۴:کاسه ی صبر هر کسی بالاخره یک روزی لبریز می شود! و این بار کاسه ی صبر تو بود که لبریز شد!!!!!!!!!!!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
   1      2      3      4    >>
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin